تبليغاتX
تمام شد ترانه


تمام شد ترانه

یا ایتها النفسه المطمئنه

ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

 

در آخرین شب پاییزی ُجسم بی جان و غرق در نور مردی را دیدم که آرام در تابوت شیشه ای به خوابی عمیق و هوشیاریی دو چندانتر فرو رفته بود.

 

و مرگ و سبز بودن و مرد بودن و آرام بودن را یک جا نظاره گر شدم.

فقط همین

===============

هنوز پستی برای محرم نداشتم اما انگار عزااا زودتر به پیشواز آمد.

روح بلند حضرت آیه الله العظمی منتظری مرد آرام و آزاده به ملکوت امن اعلی پیوست.

امسال عاشوراییتر از همیشه خواهم بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:17 توسط فاطمه| |

باز یک توطئه ی شوم دیگر از رسانه ی ملی!

و باز قربانی آن دانشجویانی که مثل همیشه فقط باید قربانی شوند.

مسئله ی بی حرمتی به عکس امام خمینی ُچیزی نیست که به راحتی بتوان از آن گذشت و حق داریم که همگی این فاچعه را سرکوب نماییم و در خواست مجازات عاملان آن را داشته باشیمُ اما من این روز ها خیلی متعجبم ُچرا که خود با تمام وجود در این ماههای اخیر دیدم که چگونه منش و راه امام لگد مال شد و دلخوشی های آن مرد فرزانه هر روز بیشتر به فراموشی سپرده شد بارزترین نمونه آن "رای ملت " و میزان بودن " آن بود که به راحتی هر چه تمامتر زیر پا گذاشته شد ُجوانانی که همیشه  مایه ی دلگررمی ایشان بودند و نه فقط ُجوانان بسیجی ُ به خاطر احقاق حقوقشان چگونه به اشد مجازات رسیدند و همین رسانه ملی به جز موارد مشخص و مربوط به گروههای خاص هرگز از آنها حرفی به میان نیاورد ُدر حالی که به حتم مطمئنم اگر امام زنده بودند هرگز این ناملایماتی ها را بر نمی تابیدند .

همه چیز گذشت به تلخی تمام

و حالا سولم این است که رسانه ملی چگونه حاضراست به خاطر منافع گروهی خاص هم از امام و هم از جوانان بگذرد و برای بدنام نمودن کسانی که از اول پایبندیشان به اصول انقلاب و امام مسلم بود چنین آتش تفرقه را شعله ور  کند(هر چند این اولین بار نیست) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر واقعا حقیقت  دارد ُ افراد خاطی را نشان می داد و با جزئیات بیشتری فیلم برداری می نمود   و اطلاعات دقیقتری به همه میداد.

می ترسم از روز هایی که همین رسانه ملی !به نام سبزها هر بی حرمتی انجام داه و در یک فیلم برداری ساختگی به معرض دید عموم گذاشته و ملت را به جان هم بیندازدُ البته تا حالا نیز در بین عده ای عوام موفق بوده ُاما من به شعور ایرانی بسیشتر از اینها دلگرمم.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:27 توسط فاطمه| |

فقط به خاطر نگار که می گه همه خسته شدن از زار زدنم:

الان حالم خیلی خوبه ُشکر خدا البته

بر عکس همیشه که درآمدم صرف خرید هدیه به اطرافیان میگذشت این ماه فقط برا خودم خرج کردم و می خوا م ادامه بدم کارمو.باشگاه میرم ُمشاوره میرم ُبرا خودم لباسای شیک خریدم ُکلی خرج کرم و روشن کننده و .. کردم ُتازه میخوام سیم کارتم بخرم.

خوب دارم با خودم خوش می گذرونم ُمی دونم خیلی ازم دلگیره آخه خیلی کمتر از خیلیا تو این مدت بهش اهمیت دادم ُبه راحتی ازش گذشتم به خاطر خیلی چیزا و خیلیا 

می خوام جبران کنم

درباره مسائل کاریم ُچند وقت پیش یه ماوریت کاری داشتم ُتهران  ُتجربه جالبی بود .

درباره ارتباطات دارم سعی می کنم تحملو  بالاتر ببرم .

درباره معنویات اگه خدا قبول کنه دارم به یه سری وعده هایی که بین خودمو خودش بود عمل می کنم

در کل الان خیلی خوبم ُخیلی

راضی شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:37 توسط فاطمه| |

می مونم،  تو کار خودم ،تو کار دل ،تو کا ردنیا ،تو کار عشق!

نیومده به ما عشق ،نیومده به ما ریسک ،به  ما چشم بستن رو حقیقتا

خستم ،مثل همیشه

اصلا خستگی شده مونس  وهمدم همیشگیم

می خوام داد بزنم ،گریه کنم ،ولی هیشکی دلداریم نده ، هیشکی سرزنشم نکنه ،هیشکی یادآوری نکنه

گذشته رو ، کارهای انجام دادمو،ندادمو ،دیوونگی هامو ،توقعاتشو

آی خدااااااااا

خستم از صدا کردنت

آخه .........

23 سالگیمو با گریه تا صبح سر کردم

خدایا  من بریدم

بیا و مردونگی کن

بیا

---------------------

من معذر ت می خوام از کسایی که پست های این وبلاگو می خوننُ چاره ای نیست ُهمینه که هست ُاگه بدتون میاد خوب نخونید

ینی حق ندارم برا دل خودم بنویسم؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط فاطمه| |

خسته شدم بس که تظاهر کردم به آرامش ُبه خوشی ُبه خوشبخت بودن

آره عزیز دلم من با تو خوشبختم

اما من نیستم همون منی که بودم

من مردم زیر این همه تحقیر ُاین همه فنا شدنُ این همه ایثار ُاین همه دیوونگی

اگه نبودی و بازم دلم نمی سوخت بهت ک بعد از من ممکنه ناراحت بشی ُهزار بار آرزو  می کردم که

همه چی تموم بشهُ من خیلی خستمُ من واقعا بریدم.

من از بس به  درای  بسته خوردم دیگه یادم نمیاد درای باز چه شکلی بودن؟

من می دونم آرامشو اینجا نمی تونم پیدا کنم ُمی دونم مادرم و مادرام گشتن نبوده و من باز گشتم و

بی نتیجه موندم

من دلم ...

نمی دونم چی می خواد؟تو می دونی ؟

خسته شدم از خوردن حرفام ُاز این همه مراعات .

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:22 توسط فاطمه| |

سلام

وقتی بهونه ای برای نوشن نداشتم نمی تونستم بنویسم ُهر چند برگه های دفتر شخصیم روز به روز خط خطی تر میشد اما نیاز  به پیدا کردن آشنا برای شنیدن حرفام روز به روز کمرنگ تر ُالبته خدارو شکر افسرده نشده بودم.

ممنونم از لطف سرشار دوستانی که این چند وقت منو فراموش نکردن از جمله نگار عزیزم( که وبلاگش رو که خونه ی امیدمون بود رو بسته ) ُآقا نیما و آقای خوشرو

چند وقته دوباره یه دیوونگی جدید قدیمی رو شروع کردم که نمی دونم به خاطرش باید جشن بگیرم یا شیون سر بدم؟ یه ریسکی که خیلیا می گن احمقانس!

چند وقت پیش از طرف یکی از دوستام پیامکی توگوشیم اومد که:"مراقب اشتباه دوم باش ُاشتباه اول حق توست" مطلب بسیار تکاندهنده ای بود اما حالا دارم به این فکر می کنم اشتباه اول (اگه بشه اسمشو گذاشت اشتباه )ناخواسته بود و من ناخواسته ناوان خیلی مسائل رو دادم  ولی حالا با چشمای باز! دلمو به باد ؟!می سپرم دلم قرصه که خدا هم منو راکد ونالان نمی خواد.


*تو این روز و شبا از خدا لیاقت بندگی و حسن عاقبت برا خودم و همه می خوام..

*اوضاع سیاسی مضخرف تر از اونه که حتی بخوام بهش فکر کنم.

 *معبودم متشکرم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط فاطمه| |

تنم از حادثه خسته

دلم از غصه شکسته

...

کاش هیچ وقت تو قم نبودم ُشهری که توش خفت می کنن تا صدات در نیاد و بعد راحت به یه عده ای طلبه اجازه راهپیمایی و هر چی که دلت بخواد می دن تا بگن این قمیا دغدغه اصلیشون همیناست  و از همه چیز راضین و همه ی اینارو راحت می ذارن به حساب اهل بیت و علماو...

وای که این روزها مرگم آرزوست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:55 توسط فاطمه| |

باید باور کنم که مردم میر حسین عزیز و نازنین صادق و شریف و انسان و ....را نخواستند یا اینکه قبول کنم که نخواستند که مردم بخواهند.

سید عزیز شرمنده.به اندازه تمام زندگیم شرمنده ام ُبه جای همه ی هوادارانت شرمندهُ شرمنده که چرا تو را بعد از بیست سال که مانند مولا و جدت علی (ع)این حکومت بی ارزش را رها کرده و رفته بودی در دنیای آرام و به دور از دروغ خود با این غم زمانه می سوختی و می ساختی بیرون کشیدیم و آوردیم در دنیای کثیف خودمان که دروغ بشنوی ُتهمت بشنوی ُمحکوم بشوی ُعقاید و عملکرد هایت زیر سوال برود  و در آخر...

موسوی عزیز:هرگز فراموش نکن هنوز هم هستند کسانی که تشنه ی قدرتند و ومعتقدند هدف وسیله را توجیح می کند و حاضرند برای مقام هر ارزشی را بی ارزش و هر زیبایی را زشت جلوه دهند  وباز بدان موج سبز تو هرگز به زردی نخواهد گرایید و تنها تو بودی که توانستی این خیل عظیم جوانان را با خود هراه ساخته و دلهای پاکشان را با هم همنوا کنی که بار دیگر ما باور کنیم که حاضریم به خاطر میهن و وارزشهایمان با هم متحد شویم  و باور کنیم که اگر رهبری مثل تو باشد ما نیز مثل تمام جانان غیور تاریخ می شویم.

سید ایران زمین دلگرم باش و دل قوی دار که تو همانند دوران ۸ ساله ی نخست وزیریت محبوب هستی و اگر آن موقع امام عزیز همواره مدافعت بود حالا ما هر کدام یک نماینده از امام عزیزمان هستیم و تا هستی با تو می مانیم و بر پیمان سبز خود هستیم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:25 توسط فاطمه| |

دوباره می سازمت وطن...

آقا دیگه چه احتیاجی به گذاشتن پست و مطلب در باره انتخاباته ما که وقتمون پره همه چیزم که شکر خدا داره خوب پیش می ره.چند وقت پیش بعد از اینکه امام رضا(ع) طلبید و رفتیم پابوسشون ُگفتیم یه نماز جمعه هم شرکت کنیمُ تو شهر ما که نماز جمعه شده مخصوص یه سری خاص ُاونم با افاضات امام جمعه محترم! بسیار مستفیض شدیم و خوشحال شدیم که چقدر مملکت اسلامی و به دور از تهمت و خرابکاری آن هم از طرف بزرگان دینی می باشد و چه قدر جوانان محترم را هرزه نمی دادند و آنها را هم شهروند ودارای حق رای می دادند.

این شد که ما دستمال سبزمان را محکمتر کردیم و مطمئن تر شدیم که کار آقا میر حسین درست تر از این حرفاس و امید به موفقیتشون خیلی بیشتره چون هنوز یادم نرفته که همین حرفا پشت سر عزیز مهربونم آقای خاتمی هم بود و همه نتیجه رو دیدن.

ایستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:18 توسط فاطمه| |

نمی خوام اعتراض کنم اما خداییش شما بگید این انصافه در حق یه موجود زنده که دو هفته پای مبارکش توی آتل باشه و کلی امتحان میان ترم (از نوع تخصصی)و پایان تر م(تربیت بدنی اونم از نوع عملی)داشته باشه ُاز اون طرف تو بحبوحه ی انتخابات انجمن اسلامی به خاطر عدم حضورش تو دانشگاه نتونه رای بیاره ُدر حالی که تو انتخابات قبلی جز منتخبین بوده ُاز همه بدتر نتونه سری به ستاد انتخاباتی کاندیدای محبوبش بزنه و کلا از فضای انتخاباتی شوت باشه و دسترسی به اینترنت نداشته باشه و باز تو اون گیر و دار یه سرما خوردگی وحشتناک همراه با سر درد و گلو درد و..اینا بگیره و تازه افتضاح تر از همه با این وضع و حال پذیرای یه .... نمی دونم از کجا پیداش شده ُباشه وباز بدتر بدتر اینکه قرار باشه چندروز دیگه یه اردوی چند روزه اونم از نوع زیارتش با دانشگاه داشته باشه (اونم با اون پای لنگش) و...

بگذریم که موبایلشم شارژ نداشته باشه و مجبور باشه خاموشش کنه و تازه دلگیر از بعضی دوستای بی معرفت احوال نپرس باشه و...

چیه ؟بازم ادامه بدم؟

نه دیگه .خودم اشکم در اومد.بس دیگه.

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin