تبليغاتX
تمام شد ترانه


تمام شد ترانه

می مونم،  تو کار خودم ،تو کار دل ،تو کا ردنیا ،تو کار عشق!

نیومده به ما عشق ،نیومده به ما ریسک ،به  ما چشم بستن رو حقیقتا

خستم ،مثل همیشه

اصلا خستگی شده مونس  وهمدم همیشگیم

می خوام داد بزنم ،گریه کنم ،ولی هیشکی دلداریم نده ، هیشکی سرزنشم نکنه ،هیشکی یادآوری نکنه

گذشته رو ، کارهای انجام دادمو،ندادمو ،دیوونگی هامو ،توقعاتشو

آی خدااااااااا

خستم از صدا کردنت

آخه .........

23 سالگیمو با گریه تا صبح سر کردم

خدایا  من بریدم

بیا و مردونگی کن

بیا

---------------------

من معذر ت می خوام از کسایی که پست های این وبلاگو می خوننُ چاره ای نیست ُهمینه که هست ُاگه بدتون میاد خوب نخونید

ینی حق ندارم برا دل خودم بنویسم؟

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط فاطمه| |

خسته شدم بس که تظاهر کردم به آرامش ُبه خوشی ُبه خوشبخت بودن

آره عزیز دلم من با تو خوشبختم

اما من نیستم همون منی که بودم

من مردم زیر این همه تحقیر ُاین همه فنا شدنُ این همه ایثار ُاین همه دیوونگی

اگه نبودی و بازم دلم نمی سوخت بهت ک بعد از من ممکنه ناراحت بشی ُهزار بار آرزو  می کردم که

همه چی تموم بشهُ من خیلی خستمُ من واقعا بریدم.

من از بس به  درای  بسته خوردم دیگه یادم نمیاد درای باز چه شکلی بودن؟

من می دونم آرامشو اینجا نمی تونم پیدا کنم ُمی دونم مادرم و مادرام گشتن نبوده و من باز گشتم و

بی نتیجه موندم

من دلم ...

نمی دونم چی می خواد؟تو می دونی ؟

خسته شدم از خوردن حرفام ُاز این همه مراعات .

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:22 توسط فاطمه| |

سلام

وقتی بهونه ای برای نوشن نداشتم نمی تونستم بنویسم ُهر چند برگه های دفتر شخصیم روز به روز خط خطی تر میشد اما نیاز  به پیدا کردن آشنا برای شنیدن حرفام روز به روز کمرنگ تر ُالبته خدارو شکر افسرده نشده بودم.

ممنونم از لطف سرشار دوستانی که این چند وقت منو فراموش نکردن از جمله نگار عزیزم( که وبلاگش رو که خونه ی امیدمون بود رو بسته ) ُآقا نیما و آقای خوشرو

چند وقته دوباره یه دیوونگی جدید قدیمی رو شروع کردم که نمی دونم به خاطرش باید جشن بگیرم یا شیون سر بدم؟ یه ریسکی که خیلیا می گن احمقانس!

چند وقت پیش از طرف یکی از دوستام پیامکی توگوشیم اومد که:"مراقب اشتباه دوم باش ُاشتباه اول حق توست" مطلب بسیار تکاندهنده ای بود اما حالا دارم به این فکر می کنم اشتباه اول (اگه بشه اسمشو گذاشت اشتباه )ناخواسته بود و من ناخواسته ناوان خیلی مسائل رو دادم  ولی حالا با چشمای باز! دلمو به باد ؟!می سپرم دلم قرصه که خدا هم منو راکد ونالان نمی خواد.


*تو این روز و شبا از خدا لیاقت بندگی و حسن عاقبت برا خودم و همه می خوام..

*اوضاع سیاسی مضخرف تر از اونه که حتی بخوام بهش فکر کنم.

 *معبودم متشکرم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط فاطمه| |

تنم از حادثه خسته

دلم از غصه شکسته

...

کاش هیچ وقت تو قم نبودم ُشهری که توش خفت می کنن تا صدات در نیاد و بعد راحت به یه عده ای طلبه اجازه راهپیمایی و هر چی که دلت بخواد می دن تا بگن این قمیا دغدغه اصلیشون همیناست  و از همه چیز راضین و همه ی اینارو راحت می ذارن به حساب اهل بیت و علماو...

وای که این روزها مرگم آرزوست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:55 توسط فاطمه| |

باید باور کنم که مردم میر حسین عزیز و نازنین صادق و شریف و انسان و ....را نخواستند یا اینکه قبول کنم که نخواستند که مردم بخواهند.

سید عزیز شرمنده.به اندازه تمام زندگیم شرمنده ام ُبه جای همه ی هوادارانت شرمندهُ شرمنده که چرا تو را بعد از بیست سال که مانند مولا و جدت علی (ع)این حکومت بی ارزش را رها کرده و رفته بودی در دنیای آرام و به دور از دروغ خود با این غم زمانه می سوختی و می ساختی بیرون کشیدیم و آوردیم در دنیای کثیف خودمان که دروغ بشنوی ُتهمت بشنوی ُمحکوم بشوی ُعقاید و عملکرد هایت زیر سوال برود  و در آخر...

موسوی عزیز:هرگز فراموش نکن هنوز هم هستند کسانی که تشنه ی قدرتند و ومعتقدند هدف وسیله را توجیح می کند و حاضرند برای مقام هر ارزشی را بی ارزش و هر زیبایی را زشت جلوه دهند  وباز بدان موج سبز تو هرگز به زردی نخواهد گرایید و تنها تو بودی که توانستی این خیل عظیم جوانان را با خود هراه ساخته و دلهای پاکشان را با هم همنوا کنی که بار دیگر ما باور کنیم که حاضریم به خاطر میهن و وارزشهایمان با هم متحد شویم  و باور کنیم که اگر رهبری مثل تو باشد ما نیز مثل تمام جانان غیور تاریخ می شویم.

سید ایران زمین دلگرم باش و دل قوی دار که تو همانند دوران ۸ ساله ی نخست وزیریت محبوب هستی و اگر آن موقع امام عزیز همواره مدافعت بود حالا ما هر کدام یک نماینده از امام عزیزمان هستیم و تا هستی با تو می مانیم و بر پیمان سبز خود هستیم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:25 توسط فاطمه| |

دوباره می سازمت وطن...

آقا دیگه چه احتیاجی به گذاشتن پست و مطلب در باره انتخاباته ما که وقتمون پره همه چیزم که شکر خدا داره خوب پیش می ره.چند وقت پیش بعد از اینکه امام رضا(ع) طلبید و رفتیم پابوسشون ُگفتیم یه نماز جمعه هم شرکت کنیمُ تو شهر ما که نماز جمعه شده مخصوص یه سری خاص ُاونم با افاضات امام جمعه محترم! بسیار مستفیض شدیم و خوشحال شدیم که چقدر مملکت اسلامی و به دور از تهمت و خرابکاری آن هم از طرف بزرگان دینی می باشد و چه قدر جوانان محترم را هرزه نمی دادند و آنها را هم شهروند ودارای حق رای می دادند.

این شد که ما دستمال سبزمان را محکمتر کردیم و مطمئن تر شدیم که کار آقا میر حسین درست تر از این حرفاس و امید به موفقیتشون خیلی بیشتره چون هنوز یادم نرفته که همین حرفا پشت سر عزیز مهربونم آقای خاتمی هم بود و همه نتیجه رو دیدن.

ایستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:18 توسط فاطمه| |

نمی خوام اعتراض کنم اما خداییش شما بگید این انصافه در حق یه موجود زنده که دو هفته پای مبارکش توی آتل باشه و کلی امتحان میان ترم (از نوع تخصصی)و پایان تر م(تربیت بدنی اونم از نوع عملی)داشته باشه ُاز اون طرف تو بحبوحه ی انتخابات انجمن اسلامی به خاطر عدم حضورش تو دانشگاه نتونه رای بیاره ُدر حالی که تو انتخابات قبلی جز منتخبین بوده ُاز همه بدتر نتونه سری به ستاد انتخاباتی کاندیدای محبوبش بزنه و کلا از فضای انتخاباتی شوت باشه و دسترسی به اینترنت نداشته باشه و باز تو اون گیر و دار یه سرما خوردگی وحشتناک همراه با سر درد و گلو درد و..اینا بگیره و تازه افتضاح تر از همه با این وضع و حال پذیرای یه .... نمی دونم از کجا پیداش شده ُباشه وباز بدتر بدتر اینکه قرار باشه چندروز دیگه یه اردوی چند روزه اونم از نوع زیارتش با دانشگاه داشته باشه (اونم با اون پای لنگش) و...

بگذریم که موبایلشم شارژ نداشته باشه و مجبور باشه خاموشش کنه و تازه دلگیر از بعضی دوستای بی معرفت احوال نپرس باشه و...

چیه ؟بازم ادامه بدم؟

نه دیگه .خودم اشکم در اومد.بس دیگه.

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط فاطمه| |

اطلاعیه بسیار مهم:

1-از این پس در ارسال اس ام اس (ببخشید پیام کوتاه)نهایت ادب و احترام را رعایت نمایید و تا حد امکان چشمانتان را به سوی تمام واقعیت های موجود ببندید و اصلا به روی خودتان نیاورید که انتخاباتی در پیش هست.آقا یک مقدار راضی باشد

2-کلیه دوستان وبلاگ نویس زین پس با سلام و صلوات و مدح وستایش این دولت کریمه و سایر عملکرد های ایشان پست هایتان را ثبت نمایید و احیانا اگر انتقاد و حرف ناجوری دارید و قصد دارید آن را به زبان بیاورید یعنی ثبت کنید ایرادی ندارد این کار را انجام بدهید و منتظر وقایع بعدی باشد.(هر کی خربزه می خوره چی؟)

3-در کل در این مملکت اسلامی که الان به قول آقایان در بهترین و آرامترین شرایط می باشد چه معنی دارد که سایت مخالف و یا حرف مخالفی باشد.کمی قباحت هم بد نیست .ای انسان های نا شکر و ..

--------------------

-با تشکر از همه ی دوستان گرانقدر که در این مدت ما را ازیاری سبز خود محروم نکردند (حالا به هر طریقی که از دستشان بر می آید ،از فحش و ناسزا گرفته تا تعریف های الکی)ما همچنان قصد داریم بنویسیم البته با انرژی تر و کمی متغیر تر.

-البته یه مطلبی در ارتباط با اطلاعیه بگم و اونم اینکه این موارد فعلا باید حکم فرما باشد و هیچ و هیچ بعید نیست که با روی کار آمدن یکی از عناصر غیر خودی مثلا آقای موسوی یا ..این قوانین همه خود به خود لغو شده و شاید جایزه ای هم بابت انتشار نقض موارد این قوانین برای شما مشترک گرامی در نظر گرفته شود.

حالا خدا رو چه دیدی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:43 توسط فاطمه| |

دارم دیوونه میشم

سرعت اینترنت پایین

صدای تلفن ضعیف

و من خسته تر از همیشه

درسای تلنبار شده

امتحان

انتخابات

آینده

آینده

اینا داغترین مسائلیه که باهاشون در تماسم.

وای

---------------

سال جدید ،پستی بهتر از این نتونستم بذارم.ببخشید.


نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:32 توسط فاطمه| |

دیروز یه مجله دستم بود که رو جلدش عکس اکثر سیاسیون بود .نمی دونم چرا نا خودآگاه با مدادی که دستم بود رو عکس چندتاشون یه چرا؟ گذاشتم و بعد خیلی آگاهانه باهاشون حرف زدم.

آقای خاتمی !چرااااااااااااااااااااااااااا؟

چرا نذاشتید دلمون خوش باشه به اینکه قرار یه تلاشی بکنیم و یه نتیجه ای کسب کنیم به امید بهبودی و اصلاح؟مگه کم ازتون خواستیم؟چرا انصراف؟حس من مثل زمانیه که عشقم با تموم آگاهی که از علاقم و پایبندیم داشت گذاشت و رفت.

آقای میر حسین موسوی !چرا؟
چرا انقدر دیر؟اگه می خواستید بیاید زودتر اعلام می کردید تا هم این سید انقدر آزار نکشه و هم این همه هزینه به باد نره و درصد رای آوریتون پایین نباشه.نمی تونم فعلا حس خوبی نسبت به شما داشته باشم.

 آقای کروبی !چرا؟

یعنی باور کنیم برای شما فقط خودتون مهمید و نه هیچ چیز دیگر.و اینکه حتما حالا خیلی خوشحالید که خاتمی را از صحنه به در کردید؟

آقای محمود احمدی نژاد!چراااااااااااا؟
چرا همه را به بازی گرفته اید.چرا فکر می کنید مردم فاقد شعور ند؟چرا باز دوباره می خواهید باشید.باور کنید من هزار برابر اصول گرا تر از شما ولی عاقلتر و للایق تر و دانشمندتر از شما را به شما ترجیح می دهم.

و...

پدر و مادرم،همه ی مردم میهنم!چرا؟

چرا در دوره قبل با سستی در شرکت در انتخابات و بی اهمیتی نسبت به اینکه سر ما چه خواهد آمد،مایی که تازه می خواستیم رشد کنیم و شکوفایی خود را در این آب و خاک ببینیم ،همه ی رویاهایمان را به باد دادید و باعث پس رفت مملکتی شدید که هزینه های زیادی برای سر افرازی آن پرداخت شده بود؟

و خودم و چراهایی که دیریست با من هست که چرا همواره تا خوبی ها هزاران فاصله دارم و نخواستنی ها همواره در دسترسم هستند؟



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:14 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin